ﯾﻪ ﻭﻗﺘﺎﯾﯽ ﺑﺎﯾﺪ ﺭﻓﺖ ،
ﺍﻭﻧﻢ ﺑﺎ ﭘﺎﯼ ﺧﻮﺩﺕ
ﺑﺎﯾﺪ ﺟﺎﺗﻮ ﺗﻮﯼِ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺑﻌﻀﯽ ﻫﺎ ﺧﺎﻟﯽ ﮐﻨﯽ
ﺩﺭﺳﺘﻪ ﺗﻮ ﺷﻠﻮﻏﯿﺎﺷﻮﻥ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﻧﻤﯿﺸﻦ ﮐﻪ ﻧﯿﺴﺘﯽ
ﻭﻟﯽ ﺑﺪﻭﻥ
ﯾﻪ ﺭﻭﺯﯼ
ﯾﻪ ﺟﺎﯾﯽ
ﺑﺪﺟﻮﺭﯼ ﯾﺎﺩﺕ ﻣﯿﺎﻓﺘﻦ ﮐﻪ ﺩﯾﮕﻪ ﺩﯾﺮ ﺷﺪﻩ
گیرم فرامـوشت کنم، در گیر و دار روزها
اما چه با قلبم کنم؟ با دردها، با سوزها …
گیرم که خاموشت کنم با اشک های خود، ولی
من را به آتش می کشد دلداری دلسوزها
با شوق یک فردای خوش، راحت نفس خواهم کشید
اما اگر رخصت دهد این بغض ِ از دیروزها
راهی به پهنای جهان هم باز باشد باز هم
پابند بام خویشتن هستند دست آموزها
فتح بلندای وصال، یعنی شروع بازگشت
ای عشق! ما را خط بزن از دستۀ پیروزها
میخندم
دیگر تب هم ندارم
داغ هم نیستم
دیگر به یاد تو هم نیستم.
سرد سرد شده ام
کسی چه میداند شاید دق کرده ام
آب در هاون کوبیدن است
اینکه مَن شعر بِنویسَم و
تو فال قَهوه بگیری.
وقتی؛ آخَرِ همه شعرهای مَن
تو می آیی؛
و تهِ همه ی فنجان های تو
مَن میروَم !!